تبليغاتX
روزمرگی
روزانه
شنبه 30 دی1385 ساعت 16:15
می خواستم چشم های تو را ببوسم

تو نبودی باران بود

نفهمیدم چه شد که باز

یکهو و بی هوا هوای تو کردم

دیدم دارد ترانه ای به یادم می آید

گفتم شوخی کردم به خدا؟!

 

این شعر از سید علی صالحی شاعری که با شعرهایش زندگی میکنیم.

پیر ما که اکنون در گوشه ای از خانه اش نشسته است.

چهقدر دوست دارم از دست های سید آب بنوشم.

نوشته شده توسط مهسا امرآبادی | موضوع: | لینک ثابت |
دوشنبه 25 دی1385 ساعت 19:37

باید خندید. باید به همه چیز خندید. از این بالا همه چیزی مسخره است آن قدر مضحک که قهقهه ای تلخ را به ارمغان میاورد. تلخ مثل قهوه.

خیلی خوب است که همه ما گاهی از بالا به زندگی و شرایطمان نگاهی بیاندازیم آن وقت میتوانیم بلند بلند بخندیم و دیگران را و حتی خودمان را از آن پایین مسخره کنیم.

امروز بعد از چند وقت رفتم بالا و به پایین نگاهی انداختم. کلی تفریح کردم و لبخند تلخ زدم. چقدر همه جیز حتی خودم کوچک شدم چقدر آرمان ها دور شدند و چقدر ما کوچک شدیم.

پارسال که به این سفر آمدم بزگتر از این بودم و به آرمان ها نزدیکتر.

نمیدانم سال بعد کجایم و مابقی کجایند؟

دوستان که کلا نیستند آنقدر که حقیر شده اند.

نوشته شده توسط مهسا امرآبادی | موضوع: | لینک ثابت |
یکشنبه 3 دی1385 ساعت 18:37
نمی دونم از تنبلی و این جور چیزاست یا کسی دعایی، طلسمی یه چیزی به من بسته که این قدر کارهام عقب می ماند ولی از این به بعد باید تمرین کنم که حرف‌هایم را بزنم اگر نه شدیدا دچار دپرسینگ میشوم.

 راستی تحریم شدیم. خب من که اصولا با تحریم موافقم حالا هر تحریمی خوب است.

اول که صدا و سیما را تحریم کردم سپس انتخابات را و الان هم که ایران کلا تحریم شد و باید از همین جا از تلاش مستمر رییس جمهور محترم و دست اندرکاران و مسیولان هسته ای ایران تشکر کنم که با جدیت و کار شبانه روزی بالاخره ایران را تحریم کردند و اکنون نیز با از سر گیری تلاش ها برای خروج از آژانس بین المللی هسته ای بار دیگر گام در جهت افزایش تحریم ها برداشته اند.

 

نوشته شده توسط مهسا امرآبادی | موضوع: | لینک ثابت |