تبليغاتX
روزمرگی
روزانه
یکشنبه 1 مهر1386 ساعت 12:39
مهسا امرآبادی- عکس ها را دوباره و ۱۰۰ باره و ۲۰۰ باره دیدم و می‌خواستم که ۱۰۰۰ تکه‌شان کنم. هی نگاه می‌کنم هی خیره می‌شوم. شاید انتظار دارم وسط همایش یک هو چه گوارا بیاید و گوش دختر و پسرش را بگیرد و آنان را به جرم سوءاستفاده از عقاید پدر، به شدت تنبیه کند و یا حتی برابر قانون و عدالت با آنان برخورد کند.خبرهای خبرگزاری‌های رسمی از برگزاری بزرگداشت شهید چه‌گوارا و شهید چمران خبر می‌دهند و تلوزیون ملی ایران هم صدای فرهاد را بر تصاویر آقا میکس می‌کند.

راستی سوءاستفاده از عقاید مخالفان و مصادره به مطلوب اشخاص، در حقوق بشر چه جرمی دارد؟

فرزندان اسطوره مبارزه و آرمان جهان میهمان بسیج دانشجویی و در بیت امام چه می‌کنند؟

رفیق اورتگا هم میهمان آقا است و چفیه‌ای که بر گردن انداخته بوی خون دلمه شده سال 67 را می‌دهد. راستی چه خوب که با خانواده‌اش آمده و ای کاش که فرزندان ارنستو هم با پدرشان می‌آمدند.

 

آه ارنستو! این‌جا فرزندان تو هم بوی خون گرفتند و دارند بوی خون را سوغاتی برای فیدل می‌برند. کاش تو هم در این ضیافت بودی. یادم آمد رفیق هوگو هم این‌جا است. هوگویی که طلای سیاه خود را با آمریکا شریک شده و با رفیق محمود شعار مرگ بر امپریالیست را با عربده‌ای بلند مانند شیپور اسرافیل سر داده است. کاش تو هم بودی. این‌جا همه چیز بوی خون گرفته. تعفن دلمه شده خون همراه با آرمان آزادی.

راستی مورالس هم هست. این‌جا همه چپ‌های جهان متحد شده‌اند. رفیق هوگو، رفیق دانیل، رفیق مورالس، رفیق احمدی‌نژاد و حالا هم فرزندان تو.

این‌جا آزادی خیلی وجود دارد حتی گلسرخی را هم در رسانه ملی آقا، نشان می‌دهند و از مصدق هم با عنوان «آن سفر کرده‌ای که صد قافله دل همره او است» یاد می‌کنند.

ارنستو! تو که حتی یک سفر هم به ایران نیامده‌ای. ندیده‌ای که آزادی به وفور داریم و حتی با رفیقان تصمیم گرافته‌ایم که برای فرار از این همه مشکلات مالی، چرخه صادرات آزادی را راه‌اندازی کنیم.

ارنستو کاش می‌آمدی و میدیدی که در ایران چقدر چپ‌ها زیاد و آزادند.

سوسیالیست‌های قدیم که اکنون دیگر پیر شده‌اند آزادانه در کنج خانه خویش نشسته و درباره علت شکست جنبش چپ در ایران مقاله و برای هم جوابیه می‌فرستند و سعی دارند با خاطره نویسی، تقصیرها را بر گردن دیگری اندازند.

چپ‌های جوان ایران نیز گه گاه مراسمی می‌گیرند و در آن مراسم شعار می‌دهند و برای هم هو می‌کشند و در خلال این هیاهو گه گاه به موبایل چند صد هزار تومانی خویش پاسخ می‌دهند تا با صدای آمریکا مصاحبه کنند و آرمان سوسیالیسم را از پشت خطوط تلفن صدای آمریکا فریاد کنند. پس از آن سوار بر ماشینی که پدر هفته پیش برایشان عوض کرده می‌شوند و سر هر چهار راه به بچه‌های چه فرقی می‌کند  گل فروش یا کبریت‌فروش، برگ سبزی هدیه می‌کنند تا بتوانند شب را آسوده از این لطف خویش سر بر بالین بگذارند.

ارنستو. شب‌های این‌جا حتی دیگر سیاه نیست.سرمه‌ای است. نه اصلا قرمز است.سرخ نه قرمز. مثل چپ‌های جهان که سرخ با تن قرمز هستند.رنگ پرسپولیس اند.

نه انرستو! خوب شد نیامدی. آخر به وجود تو دیگر نیازی نیست ما خود می‌دانیم چه کار کنیم و می‌دانند چگونه از فرزندانت پذیرایی کنند. تو بخواب. این‌جا نیا بگذار همان در تلویزیون و بسیج دانشجویی از تو یاد کنند و باشد که انشاالله با شهید چمران محشور شوی.

 

نوشته شده توسط مهسا امرآبادی | موضوع: | لینک ثابت |