تبليغاتX
روزمرگی
روزانه
یکشنبه 18 آذر1386 ساعت 10:19

 

سانسورچی حسودی به نام مرگ

( به مناسبت درگذشت شاعر غربت، ابراهیم رزم آرا)

 

مسعود باستانی

 سید علی صالحی با شنیدن خبر در گذشت " ابراهیم رزم آرا" در غمی عمیق فرو رفت. اندوهی که به قول خودش با سوگ فوت "تیرداد نصری" هم همراه شد. صالحی گلایه می‌کند. گلایه از اینکه به جای جهانی شدن شعر فارسی این روزها شاعران فارسی زبان خود آواره جهان شده‌اند و او گه گاه خبر مرگ هر کدام از دوستانش را می‌شنود. شاعرانی که در غربت و آوارگی در گوشه‌ای از این سیاره خاکی خاموش می‌شوند و هموطنانشان حتی از مرگ آنان بی‌خبرند و شاید این ماجرای تلخ هم بخشی از نفرین‌شدگی سرنوشت روشنفکران ایرانی در عصر ماست. روشنفکرانی که پس از سانسور حکومت و قدرت و سنت این بار توسط مرگ سانسور می‌شوند.

صالحی با اندوهی که نمی‌توانست آن را از پشت گوشی تلفن پنهان کند به گفت وگو نشست و درباره ابراهیم و شعرهایش سخن گفت .گفت و گو کوتاه بود، اما وعده داد که به زودی گفت و گوی مفصلی درباره ادبیات و شعر امروز با هم خواهیم کرد. این خبر در کنار خبر دیگری درباره انتشار هزار و یک هایکوی فارسی از صالحی که با نام "قمری غمخوار در شامگاه خزانی" به زودی به بازار خواهد آمد اندکی از دردهای این گفت وگو که سر شار از یاد دوستان از دست رفته بود کاست.

اگرچه سید این روزها به دلیل کسالت‌های طولانی کمتر سفر می‌کند و سفرهای فرهنگی خود را محدود کرده است اما هنوزهم خواندن یک شعر از او درباره جنگ جهانی سوم در روزنامه " اعتماد" و انتظار برای چاپ هایکوهایش من را مجذوب می‌کند. سید مانند شعرهایش صمیمی است و وقتی هم که از شاعران سخن می‌گوید صمیمی‌تر به نظر می‌رسد. او می‌گوید که روح شورش‌مند و شرافت انسانی ابراهیم را از نزدیک دیده است و باور نمی‌کند که ابراهیم رفته باشد وجهان واژه‌ها را تنها گذاشته باشد. او سیاه سرایی "رزم آرا" را ناشی از صداقت درونی شاعر می‌داند و افسوس می‌خورد از اینکه مرگ دیکتاتور حسودی است.....
م. ب

 


س: ابراهیم رزم‌آرا به نسل بعد از شما تعلق داشت، تسلیت می‌گویم، زود از میان ما رفت. شما چه تعریفی از شاعر و مرگ دارید؟

صالحی: هر دو مقابل یکدیگر - همه عمر- سرگرم مقاومت‌اند. یکی می‌گوید بیا برویم، دیگری می‌گوید مردم را تنها نمی‌گذارم، هنوز آخرین شعرم را نسروده‌ام. من آدم دیرباوری هستم، خاصه در برابر مرگ. هنوز منتظرم محمد مختاری زنگ بزند، هنوز منتظرم بامداد از بیمارستانِ ایران‌مهر در تهران زنگ بزند، هنوز منتظر صدای خاصِ منوچهر آتشی هستم، و حالا تیرداد نصری در لندن و ابراهیم رزم‌آرا در ونکوور، می‌گویند مرده‌اند. به وقتِ اولِ زندگی مرده‌اند. چرا مرده‌اند؟ آدمی نباید شاعر به دنیا بیاید، اگر آمد نباید بمیرد. در ایران مرتب می‌پرسند چرا شعر فارسی جهانی نمی‌شود. نگاه کنید: شاعران ایران به جای آن اتفاق، خود آواره‌ی جهان شده‌اند، هرکدام در گوشه‌ای از این سیاره‌ی ستم‌دیده می‌میرند به غربت و آوارگی، چرا؟ در سراسر جهان حتی «استبداد» وطن دارد، آن وقت شاعران وطن نداشته باشند؟ زندگی نمی گذارد پیراهن عزا را درآورم، هنوز به مراسم چهلم این یکی نرسیده، عزیز دیگری می‌گذرد. مرگ به شدت نسبت به اهل قلم مستقل حسودی می کند.

س: شما به اتفاق چند شاعر نامدار دیگر، داوران جایزه کارنامه بودید و به ابراهیم رزم‌آرا جایزه دادید، در کار او چه دیدید که شایسته‌اش اعلام کردید؟

صالحی: من تا لحظه‌ای که به کار او رای مثبت دادم، و تا شبِ مراسم جایزه، ابراهیم را ندیده بودم، به منوچهر (آتشی) گفتم عجب استعدادی دارد این جوان. شعر باید زنده باشد، پر‌حس، عمیق و شورشی، البته به شرطِ سلامتِ زبان، و کارِ ابراهیم رزم‌آرا از این شناسه‌های لازم برخوردار است. و شعر ابراهیم رای آورد. بعد از مراسم جایزه، سراغم آمد، حال و احوالی به عادت، و دیدم این انسان شریف است، روح شورش‌مند و شرافت انسانی چون یکجا جمع آیند، حضور آدمی را متفاوت می‌کند. حیف بود ابراهیم، فکر نمی‌کنم به این راحتی‌ها بپذیرم که او واژه‌ها را تنها گذاشته و رفته است. او و تیرداد نصری در فاصله‌ی اندکی در مغرب زمین به مشرق مرگ هجرت کردند.

س: رزم آرا عملا چند سال وارد کار حرفه‌ای شد، و آیا توانست به زبان خود برسد و تثبیت شود؟

صالحی: از شعرش پیداست که این مهندسی واژگان، تمرینی طولانی در قفا دارد. اما به صورت حرفه‌ای حدود یک دهه بود که از اعلام رسمی حضورش در جهان شعر امروز ایران می‌گذرد، طبیعی است که در حال گذار از انواع تجربه‌های زبانی و سیاق‌های صوری بود، اما رسیده به آن جزیره‌ی مستقل و صدایش را می‌شناختیم. من بنا به علاقه، از طرق مختلف و از جمله اینترنت، شعر امروز خودمان را از تاجیکستان تا سراسر اروپا، آمریکا و کانادا دنبال می‌کنم. اخیراً انگیزه و اندوه غربت، فورانِ فهم را در کلمات ابراهیم، شعله ورتر کرده بود.
در ایران هر کجا استعداد درخشانی در شعر ظهور می‌کند، سعی می‌کنم در این گرگستانِ واویلازار، به نحوی در معرفی و یاری رساندن به آن استعداد جوان غفلت نکنم. یک‌روز به دوستی گفتم از ابراهیم رزم آرا شعر تازه بگیر، می‌خواهم در ویژه‌نامه‌ای او را به شایستگی تمام که حق اوست، معرفی کنم، آن دوست گفت: رزم آرا پَرید! وحشت کردم، پریدن در ایران یعنی مرگ. دوست مشترک گفت: نگران نشو، ترکیه است. گفتم: ای وای ابراهیم! همه‌ی جهان دوزخ است، کجا میروی؟ و بعد خبر آمد که به ونکوور رسیده است. چقدر شادمان شدم، گفتم یقین دارم سر از حوالی اهل قلم خودمان در می‌آورد، یقین دارم هادی ابراهیمی را پیدا می‌کند، و پیدا کرد، هادی هم که از هیچ نوع همدلی دریغ نمی‌کند. چند سال پیش دو هفته مهمان او و خانواده‌ی گرامی‌اش بودم، به قدر دو قرن مدیون او شدم. مطلب عاطفی و ارجمند هادی درباره‌ی ابراهیم رزم آرا را خواندم، چقدر مردم این سرزمین ــ هرکجا که باشند ــ شریف‌اند، بزرگ‌اند، بوسیدنی‌اند.

س: جهان‌بینی و ذهن شاعرانه‌ی رزم آرا... را چگونه دیده‌اید؟

صالحی:شتاب زده بگویم که از «جعل امید» و تکثیرِ دروغ «شادمانی واهی» و شعارهای درِ پیتی بیزارم. به مردم نباید دروغ گفت. در مقابل از «نومیدی» و «وازدگی» نیز به شدت باید دور شد. اگر گاه رگه‌هایی از بیان بی‌اعتمادی، اندوه و «سیاه سرایی» در شعر رزم‌آرا دیده می‌شود، هم از صداقت درونی اوست که جامعه و جهان امروز را منعکس می‌کند. بازتاب شرایطِ بی‌رحم، زبان و ذهن خاص و درد کشیده می‌خواهد، ابراهیم در این تاویل موفق بود.

س: آیا مهاجرت و غربت نشینی آغاز نوستالژیا در فضای شعر مهاجرین است؟

صالحی: جاکن شدن درد عظیمی است. شما گلدان شمعدانی یا حُسن یوسف، یا دیفن باخیا، یا نخل مرداب را از پنجره‌ی اولیِ شرقی بردار کنار پنجره دوم شرقی (با تابش عادلانه آفتاب) بگذار و دقت کن، گل‌ها تا چند روزی افسرده‌اند، به هزار زبان می‌گویند دل کندن از گهواره و میهَنَک نخست دشوار است. نمی‌شود انسان، آن هم شاعر از نیم‌کره شرقی به نیم‌کره غربی پرتاب شود و آب در دلش تکان نخورد. اما و تنها یک خصیصه و خاصیتِ عظیم است که نوشداروی این جراحت می‌شود، و آن «آرمان انسانی» است. انسان آرمان‌گرا می‌تواند به سرعت به این باور برسد که خانواده‌ی او همین خانوار مشترک بشری است، و همه‌ی جهان، زادگاه اوست. با این حال، یادمان نرود که حتی همین انسان صاحب آرمان و اراده‌ی خلل ناپذیر، ضمیر ناخودآگاه‌ش انباشته از داده‌ها، حس‌ها، خاطره‌ها، عطرها، تصویرها و یادمان‌های گذشته است، که به وقت شهود و سرودن، از کارکردهای عقلی و عقیدتی جلو می‌افتد و شاکله‌ی ذهن و ضمیر آگاه را دور می‌زنند. ابراهیم رزم‌آرا هم شاعری به شدت مهربان و عاطفی بود، طبیعی است که از غرقاب نوستالوژیا گریز و گزیری نداشت، و یادآوری می‌کنم که نوستالوژی مثل شعور و زبان، یکی از ممیزه‌های انسان با دیگر موجودات زنده است. و این تازه ظاهر قضیه است.

س: در پایان این گفت و گوی تلفنی، آیا پیامی دارید؟ مایل به ارسال پیام هستید؟

صالحی: به خانواده‌ی رزم آرا و جامعه‌ی فرهنگی ایرانیان تسلیت می‌گویم. ما چاره‌ای نداریم جز آن که عمیقا یکدیگر را دوست بداریم، «مرگ» دیکتاتور حسودی‌ست که پاکانِ روزگار را تحمل نمی‌کند. این سانسورچی حذف‌کننده، همواره حوالی همه‌ی ما پرسه می‌زند. همدیگر را دوست داشته باشیم، او از وحدتِ قلبی ما هراسان می‌شود. ما باید با رویاهای عاشقانه‌ی خود به جنگ او برویم. روی ماهِ همه‌ی مهاجرینِ مجبور را می‌بوسم.

نوشته شده توسط مهسا امرآبادی | موضوع: | لینک ثابت |
شنبه 3 آذر1386 ساعت 11:27
شیرین عبادی این بار پیش‌قدم شده است. او هفته گذشته طی یک کنفرانس خبری در تهران شعار" جنگ نه! صلح و حقوق بشر آری!" سر داد و اعلام کرد که قصد دارد با ایجاد جنبش ملی صلح در کشور و فشار بر دولت جهت تعلیق غنی سازی اورانیوم ضریب جنگ احتمالی و اقدام نظامی ایالات متحده به ایران را کاهش دهد.  او نخستین کسی نیست که نسبت به ماجراجویی های بوش و رایس برای حمله نظامی به ایران هشدار می دهد.  چرا که چندی پیش هم هاشمی رفسنجانی رییس مجلس خبرگان و مجمع تشخیص مصلحت نظام از یک سو و جمعی از فعالان سیاسی اصلاح طلب و منتقدین دولت هم از سوی دیگر درباره  سیاست های ماجراجویانه هسته‌ای دولت نهم و احتمال حمله نظامی آمریکا به ایران هشدار جدی داده بودند.  هشداری که نمی توان به راحتی از کنار آن گذشت زیرا این بار احتمال خطر از زبان افرادی بیان می شد که نه تنها در مقام روشنفکران منتقد و یا سیاسیون اپوزیسیون نبوده و نیستند، بلکه آنان را می توان بخش بسیار مهمی از نیروهای تاثیرگذار و تصمیم ساز در ساختار قدرت سیاسی ایران تلقی کرد.  نهیب از افراطی گری در سیاست هسته‌ای و بهانه سازی به دست قدرت مداران کاخ سفید که به راحتی از احتمال شکل گیری جنگ جهانی سوم سخن می گویند، مساله‌ای ست که نمی توان جدیت و اهمیت آن را کتمان کرد و شاید به نظر می رسد این بار شامه سیاستمداران تیزهوش ایرانی هم، بوی جنگ را شنیده است.

آنانی که نسبت به جنگ‌افروزی در منطقه هشدار می‌دهند و دولت مردان را به تاکید بر راهکارهای دیپلماتیک جهت حل بحران پرونده‌های فعالیت‌های اتمی ایران فرا می‌خوانند همان کسانی هستند که تا چندی پیش در اتاق فرماندهی جنگ نشسته بودند و با کوله باری از تجربه جنگ 8 ساله ایران عراق از دل تاریخ عبور کرده‌اند.

هاشمی رفسنجانی و همفکرانش که روزگاری سکان دار هدایت جنگ بودند و چندی بعد وظیفه یافتند تا ویرانی های ناشی از جنگ را بازسازی کنند، به خوبی درگیری نظامی و عواقب شوم آن را می شناسند.  آنها می‌دانند که جنگ در دنیای معاصر هیچ گاه برنده یا بازنده ندارد و در این میان تنها سرنوشت شهروندان و منابع ملی کشورها دستخوش بحران و ویرانی خواهد شد.  شاید تجربه‌ی  8 سال جنگ و ویرانی‌هایی که او و پیرمردان نظام سیاسی ایران با خود به همراه دارند به آنان آموخته است که دولت‌مردان جوان را از تندروی پرهیز دهند.

نگاهی گذرا به آنچه که در عراق در جریان است و رخدادهای تلخی که در افغانستان روی داد، در کنار خاطرات جنگ ایران و عراق، امروز افکار عمومی نخبگان، روشنفکران و سیاستمداران عقل گرا و معتدل را به سوی جلوگیری از جنگ افروزی سوق می‌دهد و این بار شاهد آنیم که پس از سیاستمداران، شیرین عبادی و جمعی از همفکرانش به نمایندگی از بخشی از بدنه جامعه مدنی ایران، به میدان آمده‌اند و پرچم صلح خواهی به دست گرفته‌اند.

هیچ‌کس نمی‌داند در این میان چه می‌گذرد؟! شهروندان جهان در پایتخت‌های بزرگ، میتینگ برگزار می‌کنند و شعارهای ضد جنگ سر می‌دهند. سیاستمداران مصلحت‌جوی ایرانی نسبت به جنگ افروزی هشدار می دهند و حالا عبادی و همفکرانش"شورای ملی صلح" راه انداختند.  در طرف مقابل اما مثلث بوش، رایس و چنی از عزم راسخ کاخ سفید برای محو تروریسم سخن می گویند و ایران را محور شرارت می خوانند. در مقابل آنها هم دولت مداران از ایستادگی در برابر امپریالیسم و پاسخ دندان شکن به متجاوزین حرف می‌زنند.  طرفین از جنگی سخن می‌گویند که بوی آن در سراسر جهان به مشام می‌رسد و رسانه‌های خبری بزرگ دنیا می‌کوشند تا لحظه به لحظه آن را گزارش کنند. اما بلافاصله که از رسانه و سیاست که بیرون می آیید هیچ کس نمی‌داند در این جا چه می‌گذرد؟!  چرا که در این جا یعنی تهران، شهری که من در آن زندگی می کنم، گویی مردمان کور و کرند. انگار آنها نه اخبار را می‌شنوند و نه از جنگ احتمالی خبر دارند. آرام و ساکت و خواب آلود روزها می گذرد.  رسانه های خبری دنیا از حمله به ایران حرف می‌زنند و بی‌تفاوت‌ترین شهروندان دنیا را ایرانیان تشکیل می دهند. هیچ کس نمی‌داند در این جا چه می‌گذرد؟!  شاید علی رغم آن که ایرانیان دور از وطن اخبار را دنبال می‌کنند و نگران جنگ هستند  خاطرات تلخ ویرانی و بی‌خانمانی و عواقب شوم جنگی 8 ساله هم وطنان ایرانی را وادار می‌کند تا به جای فکر کردن به این مساله، دغدغه بنزین را جانشین آن کنند. گویی روح جمعی ایرانیان دوست ندارد این خطر را احساس کند. آنها کشته شدن عزیزان، ویرانی خانه ها و در به دری‌های جنگ را به‌خوبی به‌یاد دارند و آن قدر وحشت در دلشان وجود دارد که حاضر نیستند دوباره به احتمال تکرار آن هم فکر کنند.

ایرانیان سلحشورند. این را تاریخ ثابت کرده است. حتی اگر امروز در کوچه پس کوچه های جنوب تهران هم قدم بزنی نگاهی کوتاه به تابلوهای خیابان‌ها و کوچه ها به شما ثابت می‌کند که فرزندان ایرانی همانند ۱۸سال پیش حاضر نخواهند شد در برابر تجاوز به خاکشان ساکت بنشینند اما این بار با گذشته تفاوت دارد.  آنها می پرسند ما حاضریم که بجنگیم، ما حاضریم در برابر تجاوز بایستیم اما چرا باید در جنگی خانه مان سوز شرکت کنیم؟  آیا راه دیگری به جز جنگ نیست؟ ارمغان جنگ برای ما چیست؟ چرا

نمی توان در عصر گفتگو راه حل بهتری پیدا کرد؟
و اینک پس از چندی خفتگی و سکوت جنبش ملی صلح به میدان آمده است تا همین سوالات پنهان اذهان ایرانی را در فضای عمومی با صدای بلندتر تکرار کند. پرسشی که در ذهن ما روزنامه‌نگاران ایرانی - که علی رغم همه مشقات و سختی‌ها خاک میهن را از جان گرامی‌تر می‌داریم - هم می چرخد.

آیا راه دیگری به جز جنگ نیست؟

پی نوشت: مسعود هم در مصاحبه ای با تاج زاده به جنگ و آثار آن پرداخته. ببینید. 

نوشته شده توسط مهسا امرآبادی | موضوع: | لینک ثابت |