خاطرات هفته نامه ندای اصلاحات که مسعود را با موهای آشفته و لباس های نامرتب دیدم و خاطره آشنایی با او در این هفته نامه بریم پررنگ تر از باقی ماجراهایش است. هیچ وقت یادم نمی رود برای بار اول که مسعود را دیدم با دقیقا دو ساعت و نیم تاخیر همیشگی او٫ در این هفته نامه ی جوانمرگ شده بود.
نشریه عطریاس اما برایم جدی تر بود. خب مسعود دیگر آنجا کار نمی کرد و بالطبع من حواسم به کارم بود. یادم می آید مهر ماه سال ۸۲ بود. از تعطیلات تابستانی به اراک برگشتم و دیدم دوستانم با شوق از انتشار هفته نامه ای با مدیرمسوولی داود باقری و سردبیری فریبا آباقری سخن می گویند.
هرچند که بعد از مدتی این شور و شوق ها بنا به دلایلی خوابید٫ اما شاید این هفته نامه را بتوان آغاز فعالیت جدی من در مطبوعات دانست.
از مشکلات آب اراک گرفته تا معضلات وحشتناک حاشیه شهر٫ از مشکلات کلان زنان تا مصاحبه های مطبوعاتی و ...
رشته ام در دانشگاه ارتباطات با گرایش روزنامه نگاری بود اما بدون هیچ تردیدی می گویم در عطریاس تجربه آموختم و با گزارش نویسی آشنا شدم.
هفته پیش سالگرد تولد این نشریه بود و دوستانی که روزی با هم همکار بودیم٫ از من خواستند درباره آن مطلبی بنویسم٫ اما شاید به دلیل احساسات شخصی ام نتوانستم مطلبی بنویسم.
مسعود مطلبی در باره این نشریه نوشته است و من فکر می کنم راست می گوید:
مانند خانه پدری است....
یادداشت مسعود:
شبيه خانه پدري است. وقتي در شهرستان نشريه چاپ ميشود يعني يك اتفاق فرهنگي مهم، يعني بخشي از هنرمندان، نويسندگي و بچههاي آنجا فرصت مييابند تا خود و هنر خودشان را عرضه كنند. نشريه فرصتي است براي آگاهي بخشي، فرصتي تا آنان با يك زبان متفاوت از زبان رسمي رسانههاي كلان با شهروندان و همشهريان سخن بگويند. همه ما در مدرسه روزنامه ديواري را تجربه كرده ايم و چه لذتي داشت وقتي آن مقواي بزرگ بعد از چندين روز نقاشي و نگارش به دستور ناظم مدرسه بر روي ديوار كريدر نصب ميشد !
بقیه را در ادامه مطلب بخوانید
ادامه مطلب
