تبليغاتX
روزمرگی
روزانه
سه شنبه 19 آبان1388 ساعت 2:56

 

به مناسبت آغاز چهارمین سالگرد زندگی مشترک درآغاز فصلی سرد

تا اشارات نظر...

نشود فاش کسی آنچه میان من و توست
تا اشارت نظر نامه رسان من و توست

چند روزی است که می خواهم به مناسبت چهارمین سال زندگی مشترکمان، دل نوشته ای بنویسم. در این چند روز مدام به این فکر می کردم که باید از کدام خاطره مشترک یا کدام روز و کدام لحظه بنویسم. از آغاز زندگی، از مشکلاتش، از بیکاری ها، از عشقمان، از بزرگواری ها و صبر تو یا از فراقی که اکنون ناخواسته آن را تجربه می کنیم؟ از دلتنگی ها یا از هم دلی ها؟ از دوستان خوب و مهربان، از با هم بودن ها یا از جور و ظلم؟

بالاخره از یک جا باید شروع شود. زندگی کوچک ما هم با سختی اما با عشق و امید و شوق آغاز شد. چهار سال پیش هوا این قدر سرد نبود. برگ ها دانه دانه از درختان می افتادند، پاییز جادویی با هزاران رنگ بود اما هوا این قدر سرد نبود. سال 84 از زندان اراک به مرخصی یک ماهه آمدی تا پیمانی که با هم بسته بودیم را در عید فطر رسمیت بخشیم و یک روز بعد از عقدمان به زندان بازگردی تا بقیه زندانی را به جرم سردبیری یک هفته نامه محلی به پایان برسانی. آزاد شدی و زندگی مشترکمان را با هیچ آغاز کردیم. اما مهم شروع کردن بود، مهم ساختن بود که ما ساختیم، مهم امید بود که ما داشتیم و مهم عشق بود که انگیزه ای شد برای آغاز، ساختن و امید.

ما از هیچ زندگی ساختیم که شیرین بود با اهداف مشترک. الان هم برای همین درد مشترک است که باید سختی دوری را تاب بیاورم. باید به قول هایی که به تو داده ام پایبند باشم. اما سخت است. سخت است که ببینم عده ای ناعادلانه، ساخته شدن زندگی ما را خیلی راحت نادیده می گیرند. کمی حق بده که آشفته شوم از حکم 6 سال حبس تعزیری. حق بده که فریاد بزنم. هر خیابان و پارک و سینما بوی تو را می دهد. حق بده تا وقتی نیستی خودم را از خیلی چیزها محروم کنم.

این روزها عکس هایمان را می بینم و خاطراتمان را مرور می کنم و بارها از خودم می پرسم مگر ما چه می خواستیم که مستحق چنین روزگاری هستیم. بعد از آنکه حکم 6 سال را صادر کرده اند، شبی نیست که خواب سید، بازجویمان را نبینم. خواب هایم آن قدر واقعی است که حتی بویش را هم در خواب حس می کنم. مدام یاد حرف هایش هستم که می گفت شما بچه های همین نظام هستید و ما مانند طبیبی هستیم که به جای عمل جراحی می خواهیم به شما آمپول بزنیم. نمی دانم 6 سال حکم اندازه یک آمپول کوچک است؟!

هر وقت تماس می گیری نگران تنهایی من هستی. اما من تنها نیستم. واقعا احساس تنهایی نمی کنم. تنهایی هایم با دوستانی پر می شود که اگر این اتفاقات نمی افتاد، هیچ گاه نمی توانستم بزرگی شان را بفهمم. تنهایی ام با خانواده هایی پر شده است که با وجود غم های خودشان، دل تنگی هایم را تسکین می دهند، تنهایی هایم با مردمی پر شده است که در خیابان به سمتم می آیند و هم دلی خود را نشان می دهند.

تنها نیستم اما نگرانم. نگران زندگی جوانمان هستم. می ترسم مسعود. می ترسم تا چند وقت نتوانم دست هایت را بگیرم و با چشم هایت آرامم کنی. می ترسم تا مدت طولانی نتوانم بدون ترس از شنود و حضور غریبه، برایت از عشقی که هر روز بیشتر می شود بگویم، می ترسم نتوانم خاطرات مدت بازداشتم را اول از همه برای تو بازگو کنم. می ترسم نتوانم از شبنم مددزاده، فریبا کمال آبادی و مهوش شهریاری و از بزرگی ها و کمک های بی دریغ آنان برایت بگویم و می ترسم که نمی توانم برای آنان کاری انجام بدهم.

در این مدت که خانه خالی بی تو بر دوش من سوار شده بود و از هر کوی و خیابان بوی تو را دنبال می کردم و کتاب هایی که دوست داشتی را مانند چشم مواظبت می کردم، فهمیدم عشقم به تو بیش از چیزی بود که فکر می کردم. ژیلا راست می گوید. شاید باید از بازجویمان تشکر کنم که قدر زندگی کوچک و شیرین مان را به ما یادآوری کرد. یادآوری کرد که زمانه و برخی آدم ها آن قدرها که ما فکر می کردیم، ساده نیستند. سید می گفت روزی که از اینجا برویم از او تشکر هم می کنیم. راست می گفت. او و همکارانش پیچیده بودن زندگی و نامردی زمانه را به ما یاد دادند. یاد دادند برخی اوقات زندگی بازی های کثیفی دارد و ما حتی نمی توانیم بفهمیم چه زمانی وارد این بازی شده ایم.

از زمانی که آزاد شده ام دوستان و خانواده از پریشانی و ناآرامی هایت در زمان بازداشتم برایم می گویند. می گویند که در آن زمان چقدر تلاش کردی که بازداشتت کنند! تا شاید من آزاد شوم. می گویند که خواب و خوراک را از خودت دریغ کرده بودی و برای آزادی من هر کاری می کردی. مسعود می بینی. اگر این اتفاقات نمی افتاد هیچ گاه نمی فهمیدیم که این قدر همدیگر را دوست داریم. شاید به ورطه روزمرگی می افتادیم. چیزی که تو هیچ گاه حاضر به قبول آن نبودی و آن را پایان زندگی عاشقانه می دانستی. راست می گویند. باید از بازجوهایمان تشکر کنیم که چنین هدیه بزرگی را در ازای سختی های فراوان به ما دادند.

چهارمین سال آغاز زندگی مان را به جشن نشسته ام. هرچند تو به همراه دوستانی که برایم عزیز هستند آن سوی دیواری و من این سو، اما هیچ گاه عشق مان را این اندازه پررنگ و تو را این همه نزدیک به خودم احساس نکرده بودم. عشقی که بازجویمان را هم به تعجب می انداخت و ناگزیر از این همه عشق اظهار تعجب می کرد. البته اگر نگاهی به این سوی دیوار بیاندازد، می تواند عشق های زیادی را ببیند. می تواند ببیند که ژیلا چه عاشقانه برای بهمن عزیز می نویسد، می تواند ببیند مهدیه با چه صلابتی از دردهای زیدآبادی می گوید. امیر با چشمانی نگران و خسته، آزادی فریبا پژوه را در راهروهای دادسرا و دادستانی دنبال می کند. می بیند که همسران زندانی ها چه عاشقانه نام همسران خود را فریاد می زنند و آزادی آنان را می خواهند. فقط کافی است نگاه کند...

قرار بود این مطلب، یک دل نوشته به مناسبت آغاز چهارمین سال ازدواجمان باشد اما مگر می توانم درد و استقامت این انسان ها ببینم و تنها از زندگی خودمان بنویسم؟

نوشته شده توسط مهسا امرآبادی | موضوع: | لینک ثابت |