<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>روزمرگی</title>
<link>http://roozmargi.blogfa.com/</link>
<description>روزانه</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Wed, 25 Nov 2009 17:21:35 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title></title>
<link>http://roozmargi.blogfa.com/post-74.aspx</link>
<description>دیگر نمیدانم برای کدامتان باید بنویسم. از کدامتان باید بگویم. برای آزادی کدام یک از شما باید تلاش کنم. حتی نمی دانم غصه چه کسی را باید بخورم. چهره کدامتان وقتی در ذهنم می آید، باید اشک هایم بریزد. برای مسعود و زندگی آشفته ام؟ برای شبنم مددزاده که مانند خواهری دوستش دارم، برای فریبا کمال آبادی و مهوش شهریاری که ظلم را بیش از هر کس دیگر تحمل می کنند، برای مزدک، بهمن، زید، فریبا؟؟؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چه سال سیاهی است امسال. و چقدر من خسته ام از این همه سنگینی شانه هایم. دلم به دوستانی خوش است که در این روزهای سیاه مدد رسانم هستند. اما هر روز خبر بازداشت یکی از آنها را می شنوم و باز هم شانه هایم خمیده تر می شود. چرا فکر نمی کنند که ما هم جوان همین آب و خاکیم. نه از اسراییل آمده ایم و نه از آمریکا ماموریت داریم. چرا فکر نمی کنند ما هم حق  زندگی داریم و برای زندگی اندکی دلخوشی لازم است؟  &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دوستان می روند و من مانده ام با دنیایی از فکرهای مزاحم. تصاویر مثل اپیزودهای سینمایی روبه روی چشمانم رژه می روند. خسته شده ام از بس خبر بازداشت و حکم و دادگاه و اتهام و کیفرخواست شنیدم. دیگر خبر بازداشت یا حکم کسی من را نمی لرزاند. دیگر قلبم با شنیدم زندان، نمی گیرد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ساسان هم بازداشت شد. ساسان آقایی با لحن صحبت خاص در این وانفسا از کسانی بود که برای آزادی دوستانش تلاش می کرد و تهدیدهای مداوم و احضارهای گاه و بی گاه هم او را از کار و تلاش و مصاحبه برای برقراری عدالت در این کشور، متوقف نساخت.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هرگاه سخن از حکم اعدام و بازداشت روزنامه نگاران و فعالین حقوق بشر بود، ساسان هم حاضر بود. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;روز اول آزادی ساسان خودش را رساند به خانه ما. آمد و  لحظه اول از نگرانی هایم نسبت به بازداشتش گفتم. اصلا عین خیالش هم نبود. از افرادی که بازداشت شده اند سوال می کنم و ساسان سعی می کند تمام 72 روز را برایم تصویر کند. از دختری می گوید که در خیابان تیر خورده، از بچه هایی که بازداشت شده اند و برای من که هنوز گیجم و هاج و واج به او نگاه می کنم از فضای بیرون تعریف می کند. سالگرد ازدواج من و مسعود با چند تن از دوستان به دیدنم آمد تا خاطره آن روز را برایم بسازد و با لحن همیشگی اش خاطره جشن کوچک و صمیمی مان را می گوید تا روحیه بگیرم و من را یاد آن روزها شاد و بی تکلف بیاندازد و اکنون من نمی دانم باید چه کاری برایش آزادی اش.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نمی خواهم مرثیه سرایی کنم اما این روزها لحن نوشتنم هم مرثیه شده است. اصلا زندگی مان یک مصیبت با مخلوطی از طنز شده که هر بار می خواهم تصویرش کند جز ناله و فغان با ته مایه ای از طنز چیزی در نمی آید.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نمی دانم از چه کسی بگویم. از مزدک علی نظری که هر بار با هدیه ای که عکس چه گوارا داشت من را خوشحال می کرد. مزدک که سینمایی و ورزشی می نوشت و روزنامه نگاری را برای صلح می خواست چرا؟ مگر چیزی غیر از صلح و دوستی در جهان را فریاد می زد؟ مگر غیر از خانه ای 45 متری اجاره ای چیز بیشتری از این کشور می خواست؟ چرا او را بازداشت کرده اند؟ &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تمامش کنید. شما را به خدا تمامش کنید و بگذارید این وطن آن گونه که باید باشد، باشد.  این خاک متعلق به ما هم هست و اگر اندکی فرصت دهید می بینید بیش از هرکدام شما برای آبادانی اش کار می کنیم. بیش از همه شما دلمان برای مملکت می سوزد. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نمی توانید همه را دربند کنید به جرم دفاع از انسانیت. یکی را بازداشت می کنید فرد دیگر قلم را بر می دارد و به راه را ادامه می دهد. این راه بی پایان استُ پس کمی عاقلانه تر رتار کنید.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ساسان و همه زندانیان سیاسی عقیدتی را آزاد کنید. ایران ملتهب است این التهاب در دستان شماست پس تمامش کنید.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 25 Nov 2009 17:21:35 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=roozmargi&amp;postid=74</comments>
<dc:creator>roozmargi</dc:creator>
<guid>http://roozmargi.blogfa.com/post-74.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://roozmargi.blogfa.com/post-73.aspx</link>
<description>&lt;DIV class=content&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;H2&gt;&lt;FONT size=3&gt;به مناسبت آغاز چهارمین سالگرد زندگی مشترک درآغاز فصلی سرد&lt;/FONT&gt;&lt;/H2&gt;
&lt;H1 class=title&gt;&lt;FONT size=3&gt;تا اشارات نظر...&lt;/FONT&gt;&lt;/H1&gt;
&lt;P&gt;نشود فاش کسی آنچه میان من و توست&lt;BR&gt;تا اشارت نظر نامه رسان من و توست&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چند روزی است که می خواهم به مناسبت چهارمین سال زندگی مشترکمان، دل نوشته ای بنویسم. در این چند روز مدام به این فکر می کردم که باید از کدام خاطره مشترک یا کدام روز و کدام لحظه بنویسم. از آغاز زندگی، از مشکلاتش، از بیکاری ها، از عشقمان، از بزرگواری ها و صبر تو یا از فراقی که اکنون ناخواسته آن را تجربه می کنیم؟ از دلتنگی ها یا از هم دلی ها؟ از دوستان خوب و مهربان، از با هم بودن ها یا از جور و ظلم؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بالاخره از یک جا باید شروع شود. زندگی کوچک ما هم با سختی اما با عشق و امید و شوق آغاز شد. چهار سال پیش هوا این قدر سرد نبود. برگ ها دانه دانه از درختان می افتادند، پاییز جادویی با هزاران رنگ بود اما هوا این قدر سرد نبود. سال 84 از زندان اراک به مرخصی یک ماهه آمدی تا پیمانی که با هم بسته بودیم را در عید فطر رسمیت بخشیم و یک روز بعد از عقدمان به زندان بازگردی تا بقیه زندانی را به جرم سردبیری یک هفته نامه محلی به پایان برسانی. آزاد شدی و زندگی مشترکمان را با هیچ آغاز کردیم. اما مهم شروع کردن بود، مهم ساختن بود که ما ساختیم، مهم امید بود که ما داشتیم و مهم عشق بود که انگیزه ای شد برای آغاز، ساختن و امید.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ما از هیچ زندگی ساختیم که شیرین بود با اهداف مشترک. الان هم برای همین درد مشترک است که باید سختی دوری را تاب بیاورم. باید به قول هایی که به تو داده ام پایبند باشم. اما سخت است. سخت است که ببینم عده ای ناعادلانه، ساخته شدن زندگی ما را خیلی راحت نادیده می گیرند. کمی حق بده که آشفته شوم از حکم 6 سال حبس تعزیری. حق بده که فریاد بزنم. هر خیابان و پارک و سینما بوی تو را می دهد. حق بده تا وقتی نیستی خودم را از خیلی چیزها محروم کنم. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این روزها عکس هایمان را می بینم و خاطراتمان را مرور می کنم و بارها از خودم می پرسم مگر ما چه می خواستیم که مستحق چنین روزگاری هستیم. بعد از آنکه حکم 6 سال را صادر کرده اند، شبی نیست که خواب سید، بازجویمان را نبینم. خواب هایم آن قدر واقعی است که حتی بویش را هم در خواب حس می کنم. مدام یاد حرف هایش هستم که می گفت شما بچه های همین نظام هستید و ما مانند طبیبی هستیم که به جای عمل جراحی می خواهیم به شما آمپول بزنیم. نمی دانم 6 سال حکم اندازه یک آمپول کوچک است؟!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هر وقت تماس می گیری نگران تنهایی من هستی. اما من تنها نیستم. واقعا احساس تنهایی نمی کنم. تنهایی هایم با دوستانی پر می شود که اگر این اتفاقات نمی افتاد، هیچ گاه نمی توانستم بزرگی شان را بفهمم. تنهایی ام با خانواده هایی پر شده است که با وجود غم های خودشان، دل تنگی هایم را تسکین می دهند، تنهایی هایم با مردمی پر شده است که در خیابان به سمتم می آیند و هم دلی خود را نشان می دهند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تنها نیستم اما نگرانم. نگران زندگی جوانمان هستم. می ترسم مسعود. می ترسم تا چند وقت نتوانم دست هایت را بگیرم و با چشم هایت آرامم کنی. می ترسم تا مدت طولانی نتوانم بدون ترس از شنود و حضور غریبه، برایت از عشقی که هر روز بیشتر می شود بگویم، می ترسم نتوانم خاطرات مدت بازداشتم را اول از همه برای تو بازگو کنم. می ترسم نتوانم از شبنم مددزاده، فریبا کمال آبادی و مهوش شهریاری و از بزرگی ها و کمک های بی دریغ آنان برایت بگویم و می ترسم که نمی توانم برای آنان کاری انجام بدهم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;در این مدت که خانه خالی بی تو بر دوش من سوار شده بود و از هر کوی و خیابان بوی تو را دنبال می کردم و کتاب هایی که دوست داشتی را مانند چشم مواظبت می کردم، فهمیدم عشقم به تو بیش از چیزی بود که فکر می کردم. ژیلا راست می گوید. شاید باید از بازجویمان تشکر کنم که قدر زندگی کوچک و شیرین مان را به ما یادآوری کرد. یادآوری کرد که زمانه و برخی آدم ها آن قدرها که ما فکر می کردیم، ساده نیستند. سید می گفت روزی که از اینجا برویم از او تشکر هم می کنیم. راست می گفت. او و همکارانش پیچیده بودن زندگی و نامردی زمانه را به ما یاد دادند. یاد دادند برخی اوقات زندگی بازی های کثیفی دارد و ما حتی نمی توانیم بفهمیم چه زمانی وارد این بازی شده ایم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از زمانی که آزاد شده ام دوستان و خانواده از پریشانی و ناآرامی هایت در زمان بازداشتم برایم می گویند. می گویند که در آن زمان چقدر تلاش کردی که بازداشتت کنند! تا شاید من آزاد شوم. می گویند که خواب و خوراک را از خودت دریغ کرده بودی و برای آزادی من هر کاری می کردی. مسعود می بینی. اگر این اتفاقات نمی افتاد هیچ گاه نمی فهمیدیم که این قدر همدیگر را دوست داریم. شاید به ورطه روزمرگی می افتادیم. چیزی که تو هیچ گاه حاضر به قبول آن نبودی و آن را پایان زندگی عاشقانه می دانستی. راست می گویند. باید از بازجوهایمان تشکر کنیم که چنین هدیه بزرگی را در ازای سختی های فراوان به ما دادند. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چهارمین سال آغاز زندگی مان را به جشن نشسته ام. هرچند تو به همراه دوستانی که برایم عزیز هستند آن سوی دیواری و من این سو، اما هیچ گاه عشق مان را این اندازه پررنگ و تو را این همه نزدیک به خودم احساس نکرده بودم. عشقی که بازجویمان را هم به تعجب می انداخت و ناگزیر از این همه عشق اظهار تعجب می کرد. البته اگر نگاهی به این سوی دیوار بیاندازد، می تواند عشق های زیادی را ببیند. می تواند ببیند که ژیلا چه عاشقانه برای بهمن عزیز می نویسد، می تواند ببیند مهدیه با چه صلابتی از دردهای زیدآبادی می گوید. امیر با چشمانی نگران و خسته، آزادی فریبا پژوه را در راهروهای دادسرا و دادستانی دنبال می کند. می بیند که همسران زندانی ها چه عاشقانه نام همسران خود را فریاد می زنند و آزادی آنان را می خواهند. فقط کافی است نگاه کند...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;قرار بود این مطلب، یک دل نوشته به مناسبت آغاز چهارمین سال ازدواجمان باشد اما مگر می توانم درد و استقامت این انسان ها ببینم و تنها از زندگی خودمان بنویسم؟ &lt;/P&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV class=&quot;toolbar toolbar-bottom&quot;&gt;
&lt;P class=print&gt;&lt;LABEL for=edit-name&gt;لینک این یادداشت در &lt;A href=&quot;http://hammihanonline.com/news/7373&quot;&gt;اینجا &lt;/A&gt;&lt;/LABEL&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=print&gt;&lt;LABEL for=edit-name&gt;پا نوشت&quot; یکی از دوستان خوبم مطلبی نوشته که هر بار می خوانم لذت می برم. &lt;A href=&quot;http://khordadnameh.blogfa.com/post-22.aspx&quot;&gt;اینجا&lt;/A&gt;&lt;/LABEL&gt;&lt;/P&gt;&lt;/DIV&gt;</description>
<pubDate>Mon, 09 Nov 2009 23:25:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=roozmargi&amp;postid=73</comments>
<dc:creator>roozmargi</dc:creator>
<guid>http://roozmargi.blogfa.com/post-73.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://roozmargi.blogfa.com/post-72.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;STRONG&gt;به شبنم مددزاده؛ دختری که همیشه می خندد&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نشسته ام و به عکست زل زده ام. تمام خاطرات می آید تو سرم. می خواهم بیرونشان کنم اما آمده اند جلوی سرم. یادت است؟ می گفتم سعی کن خاطرات بد را ببری پشت سرت تا آزارت ندهند تا نیایند جلوی سرت و روی پیشونی و چشمانت بریزن که در آن صورت دیگر نمی توانی از جلوی چشمت، پاکشان کنی. هرچند که این حرف ها را بیشتر به خودم می گفتم و تو هر روز و هر شب گوش می دادی به پرحرفی های من و بعضی اوقات هم با اون لحجه ترکی ات می گفتی: غمتو نبینم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;روز اولی که وارد سلول شدم، در آغوشم گرفتید. گفتم آخیش از تنهایی خسته شدم. پرسیدید چند وقت؟ گفتم یک هفته و فکر می کردم چقدر به من ظلم شده که یک هفته در انفرادی مانده ام!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;جواب های شما اما من را شرمنده خودم کرد. وا رفتم وقتی فهمیدم تو 21 ساله با 3 ماه انفرادی و 7 ماه بازداشت موقت و مهوش و فریبا هم با 4 ماه انفرادی و 15 ماه بازداشت موقت آنجا هستید و من از یک هفته انفرادی می نالیدم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;در هواخوری دوره ام کردید و از وضعیت بیرون پرسیدید. انگار تازه یادم افتاده بود که چه بر سرمان آمده است. از روزهای قبل از انتخابات و شعارها برایتان گفتم. از شوق و شور و شعف مردم گفتم، از لذت آزادی روزهای قبل از انتخابات گفتم و گفتم و گفتم.&lt;BR&gt;در چشمهایت شوق بود و امید. می خندیدی، همیشه می خندیدی و من که از فشار بازجویی ها و نگرانی ها، عصبانی بودم با شدت می گفتم « این قدر این دندونات رو نریز بیرون، فکر می کنند خوشمان می آید اینجا باشیم» و باز هم می خندیدی. این خنده تو و دندون های موشی ات تیری بود در قلب نگهبان ها. آنها که التماس و گریه دیده بودند فکر می کردند، دندان های یک زندانی تنها برای زجه زدن و ناله کردن باید بیرون بیافتد. می گفتند « تو که عین خیالت هم نیست که اینجایی» و تو باز هم به آنها می خندیدی که «خب چی کار کنم؟ فعلا که اینجام». &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سر به سرت می گذاشتیم که چرا ترک ها به «ق» می گویند «گ» و به «گ» می گویند «ج»؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اعصابت به هم می ریخت و وقتی عصبانی می شدی ترکی و فارسی را قاطی می کردی و کانال دو می زدی. می گفتیم تو مثل «تراختوری» و باز هم می خندیدی.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;قبل از آمدن من به سلول 12، تو و مهوش و فریبای مهربان، صبح ها بعد از صبحانه دعا می کردید و بعد از آمدن من که همیشه تا 12 ظهر می خوابیدم، دعاها را شب ها می خواندیم. فریبا و مهوش دعاهای خود را می خواندند و تو هم آیه های قرآن را. می گفتی «ربنا افرغ علینا صبرا و ثبت اقدامنا و انصرنا علی القوم الکافرین». من دعا نمی کردم، فکر می کردم، به زودی آزاد می شوم و اگر دعا کنم، به معنای قبول کردن ماندن در زندان است. یادت می آید؟ حتی نمی خواستم حمام بروم، غذا بخورم و حتی نمی خواستم ملاقات بدهند. همه اینها را به طولانی شدن مدت بازداشت معنی می کردم. اما تو هر شب و هر روز دعا می کردی.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به مسخره می گفتم «شبنم تو نماز جعفر طیار می خوانی؟» نمازهایت حداقل 1 ساعت طول می کشید. می نشستی و دستانت را رو به آسمان می گرفتی و آزادی همه کسانی که می شناختی و نمی شناختی را می خواستی اما حتی یک بار هم نشنیدم که از خدا در خواست کنی آزادت کند. هیچ وقت مثل من با خدا دعوا نکردی که چرا اینجایی؟ هیچ وقت به خدا نگفتی که «اعصاب پصاب» نداری و اگر آزادت نکند چنین می کنی و بهمان.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اما من بعد از اینکه از آزادی ناامید شدم با شما دست به آسمان بردم، نماز یادم دادی و من تند تند نمازم را می خواندم و شبها با شما دعا می کردم که «خدای مهربون تو رو به جون هر کی دوست داری بیخیال ما شو»&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;باز هم می خندیدی و می گفتی خدایا هرچی صلاح است. اما «صلاح کار کجا و من خراب کجا ».&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;صلاح بود که من بیایم پیش تو و مهوش و فریبا. صلاح بود که از شما دعا کردن را یاد بگیرم. یاد بگیرم که می شه با خدا صحبت کرد و همه چیز را به او سپرد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اما نمی دانم صلاح خدا بود که تو را از مهوش و فریبایی که مانند یک مادر به همه چیز حتی به روحیه تو هم نظارت داشتند، جدا کنند؟ مهوش شهریاری و فریبا کمال آبادی که همیشه من را میخکوب قدرتشان می کردند و واقعا نمونه کامل یک مادر، دوست و یک انسان بودند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;صلاح خدا بود که تو را از آنان جدا کنند و به بند متادون ببرند؟ نمی دانم این بند کجا است و حتی نمی دانم نام واقعی آن متادون است یا چیز دیگر؟ اما خوب می دانم که باز هم در دعاهایت می گویی «خدایا راضی ام به هرچه تو خواهی». &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ای کاش یک بار هم شده از خدا بخواهی. بخواهی که از بند خلاص و وضعیتت را بهتر کند. نمی دانم صبر خدا تا کجا ادامه دارد. نمی دانم بالاخره تو از او می خواهی یا خدا صبرش تمام می شود و آزادت می کند!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شبنم، این همه برای آزادی دعا کردم اما نمی دانستم لحظه ای که در آغوشت می گیرم برای خداحافظی چقدر شرمگین می شوم که توی 21 ساله بعد از 7 ماه آنجایی و من می روم. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;A href=&quot;http://www.hammihannews.com/news/6590&quot; target=_blank&gt;نامه ات&lt;/A&gt; را مقابل چشمانم قرار داده ام و صدها بار آن را خواندم. تو را مجسم کردم که نامه را با لهجه شیرینت می خوانی. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;می دانم قوی هستی و اگر هم با معتادها یک جا باشی نگرانی ندارم. می شناسمت. دو ماه برای شناخت تویی که چند لایه نیستی و قلبت به اندازه دریا است، کافی بود. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دلم برایت تنگ شده، قول داده بودم که با دسته گلی بزرگ رو به روی اوین به استقبالت بیایم. می آیم «تراختور» کوچولو.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;لینگ مطلب در سایت &lt;A href=&quot;http://www.hammihannews.com/news/6655&quot; target=_blank&gt;هم میهن&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 29 Sep 2009 08:53:26 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=roozmargi&amp;postid=72</comments>
<dc:creator>roozmargi</dc:creator>
<guid>http://roozmargi.blogfa.com/post-72.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دوشنبه های سربی</title>
<link>http://roozmargi.blogfa.com/post-71.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;&lt;STRONG&gt;دوشنبه های سربی&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دوشنبه ها اصولا می تواند روز خوبی باشد برای ما. هم خانواده های سایر زندانیان را می بینیم و هم اگر آقایان لطف کنند زندانی خود را و اگر آن روز بخت همراهی کند برخی از دوستان زندانی یا هم سلولی ها را از پشت شیشه های سالن ملاقات می بینیم و دیدارها تازه می شوند. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;میفهمی که تنها نیستی و همدلی های دوستان همیشه تکیه گاهی می شود برای روزهایی که احساس تنهایی میکنی.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دوشنبه ها می تواند روزهای بدی باشد هنگامی که با اشتیاق از شب قبل خود را برای دیدار آماده می کنی اما بعد از حداقل ۲ ساعت می گویند «امروز ملاقات نمی دهیم بروید خودمان هماهنگ می کنیم».&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ثانیه های صبح های دوشنبه سربی است. دلهره داری که اجازه ملاقات می دهند یا نه. دلشوره داری که اگر اجازه دهند با چه چیزی مواجه می شوی و عذاب می کشی به چهره خانواده هایی نگاه کنی که اجازه ملاقات ندارند و با اشتیاق به تو نگاه می کنند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پانوشت- لطفا &lt;A href=&quot;http://hammihannews.com/news/6539&quot; target=_blank&gt;این خبر را بخوانید&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;همسر مسعود باستانی نسبت به فراهم نشدن امکان ملاقات این روزنامه نگار زندانی با وکیل مدافع و خانواده اش اعتراض کرد. مهسا امرآبادی به خبرنگار هم میهن گفت: بازجویی از همسرم مدتی است که پایان یافته و او را در دادگاه نیز حاضر کرده اند اما به وکیل رسمی ایشان که آقای دکتر شریف هستند هنوز حتا امکان و اجازه اعلام وکالت بر پرونده را نداده اند.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 23 Sep 2009 00:42:32 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=roozmargi&amp;postid=71</comments>
<dc:creator>roozmargi</dc:creator>
<guid>http://roozmargi.blogfa.com/post-71.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>قرارمان این نبود؛ قرار نبود این گونه شود...</title>
<link>http://roozmargi.blogfa.com/post-70.aspx</link>
<description>&lt;DIV class=content&gt;
&lt;P&gt;آزادی ام با دادگاه همسرم مصادف شد و طعم آن را آن قدر تلخ کرد که تحمل آزادی سخت شد. توان و تحمل دیدن تو در دادگاهی بدون وکیلت و گوش دادن به سخنانت دشوار بود. اما سخت تر از آن اتهاماتی بود که از زبان نماینده دادستان تهران به تو نسبت می دادند. برای من که تنها چند ساعت قبل از آزادی تو را دیده بودم، دیدن تو در تلویزیون سخت بود. به خصوص که در آن دیدار گفتند قرار نیست به دادگاهت ببرند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; کیفرخواستت را که خواندم، یاد حرف حاج آقا افتادم که می گفت کیفرخواست مسعود خنده دار است. راست می گفت، این کیفرخواست خنده آور بود. به ویژه اتهام جاسوسی.&lt;BR&gt;آن خنده آور بود که من آرزویی خنده دار در دل کردم که ای کاش آزاد نمی شدم و حداقل فکر نمی کردم تاوان آزادی من را می پردازی. ای کاش در همان سلول می ماندم تا حداقل بدانی تنها چند دیوار فاصله ما است و حداقل می دانستم همان غذایی را می خورم که تو می خوری.&lt;BR&gt;زمانی که برای وثیقه به خانواده ام زنگ می زدی، دستت به اشتباه شماره می گرفت و جمله «نمی دانی برای آزادی تو چه کردم» را گفتی و نمی دانستی که این جمله پس از آزادی چه بر سر من آورد. &lt;BR&gt;جاسوسی؟!! جاسوسی برای که یا چه؟ ما که خانه استیجاری مان در نظام آباد است و زمان انتخابات برای تشویق مردم به شرکت در انتخابات، بدون وسیله نقلیه از این سو به آن سو می رفتیم و در شبانه روز همدیگر را نمی دیدیم؟ اکنون دیگر جاسوسی برایم از یک اتهام به یک شوخی بزرگ تبدیل شده است و با شنیدن آن یاد قسط های 100 هزار تومانی همیشه عقب مانده بانک می افتم.&lt;BR&gt;مسعود، بیش از یک هفته از آخرین دیدارمان می گذرد و خیلی مسایل تغییر کرده. می دانم وقتی در گوشه سلول انفرادیت نشسته ای و به واکنش و بازخورد آنچه در دادگاه گفته ای می اندیشی. فکر می کنی تمام شد. من هم وقتی یک روز پس از آزادی دردادگاه به تماشایت نشستم، وزنه ای چند صد کیلویی به روی سینه ام افتاد و خاطرات قول و قرار قبل از ازدواجمان روبه روی چشمانم رژه رفت. &lt;BR&gt;می دانم برایت سخت بود اما سخت تر از دیدن من در زندان نبود. مسعود من عذاب وجدان دارم. قول داده بودم هیچ گاه مانع رسالت خبررسانی و شغلی که هیچ گاه حاضر به ترک آن نشدی، نشوم اما می ترسم ناخواسته وارد بازی شده باشم که تمامی ندارد.&lt;BR&gt;دل تنگی هایم یک سو، اتهاماتت سوی دیگر و زیر پا گذاشتن قول و قرارمان طرف دیگر.&lt;BR&gt;قرار نبود این گونه شود، قرار ما این نبود. می خواستم برایت از سختی های دوران بازداشت بنویسم اما الان باید از سختی های آزادی بدون تو و سایر دوستان دربندمان بنویسم. &lt;BR&gt;و من امیدوار منتظر می مانم تا روزی بدون چشم بند و بدون حضور دیگران برایت بگویم و بگریم و از تو حلالیت بطلبم.&lt;BR&gt;من منتظرت هستم...&lt;/P&gt;&lt;/DIV&gt;</description>
<pubDate>Tue, 01 Sep 2009 16:47:36 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=roozmargi&amp;postid=70</comments>
<dc:creator>roozmargi</dc:creator>
<guid>http://roozmargi.blogfa.com/post-70.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>باید نوشت؟؟!!</title>
<link>http://roozmargi.blogfa.com/post-69.aspx</link>
<description>۷۲ روز، تمام آنچه باید بنویسم را با خود مرور می کردم. تمام خواب ها و احساس ها و دیده و شنیده ها را. می ترسیدم. می ترسیدم که گم‌شان کنم. 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;در آزادی اما دستانم تنها نام همه دوستان دیده و ندیده ام، را می نویسد. قدرت خواب و خوراک را ندارم و چهره همه جلوی چشمانم است.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;وقتی دلت در بند است، وقتی مسعود نیست، غیر از او چه می توان نوشت؟؟؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;....&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 27 Aug 2009 13:42:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=roozmargi&amp;postid=69</comments>
<dc:creator>roozmargi</dc:creator>
<guid>http://roozmargi.blogfa.com/post-69.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بهاره هدایت: حقانیت و مشروعیت خود را از بدنه دانشجویی کسب می کنیم</title>
<link>http://roozmargi.blogfa.com/post-68.aspx</link>
<description>هجمه های اخیر بردانشجویان و جنبش دانشجویی ایران را می توان تجربه ای تلخ دراین چند سال اخیر  لقب داد. غیر قانونی اعلام کردن دفتر تحکیم وحدت از سوی وزارت علوم، بازداشت های گسترده فعالین دانشجویی و عدم پاسخگویی نهاد های مسئول در برابر خانواده ای دانشجویان دربند و صدور احکام سنگین جزایی از نمونه های بارز این تجارب تلخ و کم سابقه است. هر چند اکنون به نظر می رسد جنبش دانشجویی به دلیل درگیری بسیاربا نهاد های امنیتی در سکوت و اغما فرو رفته است ولی تاریخ همواره نفش موثر آنان در تحولات را ثابت کرده است. در حال حاضر تعداد دانشجویان دربند نسبت سال های گذشته افزایش یافته و متاسفانه اطلاعی از تعدادی از آنان در دست نیست.در این باره با خانم بهاره هدایت عضو شورای مرکزی دفتر تحکیم وحدت و یکی از فعالین جنبش دانشجویی گفتگو کردم تا آخرین وضعیت دانشجویان را از زبان او بشنوم.آنچه در پی می آید متن این گپ و گفت است:&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 17 Apr 2009 14:24:52 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=roozmargi&amp;postid=68</comments>
<dc:creator>roozmargi</dc:creator>
<guid>http://roozmargi.blogfa.com/post-68.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>خانه خوب ما!</title>
<link>http://roozmargi.blogfa.com/post-67.aspx</link>
<description> این نوستالوژی لعنتی دست از سر من بر نمی دارد. در حال حاضر من در گذشته ام زندگی می کنم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;در خانه ای ویلایی با سقف چوبی و در اتاقی که کنج بود و سقف آن چوبی آن کج. یادش به خیر. خانه ما حیاط داشت با دو تا درخت و گل های رز و در زمستان هم گل مورد علاقه من بدون اینکه تخم آن را کاشته باشیم به حیاط ما می آمد و من همیشه منتظر زمستان بودم تا بیاید و نرگس هم بدون ناز و عشوه گل های دیگر بیاید.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خانه همیشه منتظر من بود تا برسم و اون وقت تخته نرد بود و حریف هایی مثل بابام و مهرداد و کل کل های همیشه گی.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تابستان ها بساط جوجه کباب و باقی قضایا به راه بود. بابا با تار خودش پای ذغال های داغ در حیاط حال می کرد و مامان، مهرداد و من با آهنگ هایش صدایمان را بلند می کردیم و می خواندیم و می خندیدیم. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;زمستان ها باران های تمام نشدنی و برهی اوقات کسل کننده رشت در خانه ما جوری دیگر بود. صدای برخورد باران با سقف خانه ترانه بود. باران بر روی سقف خانه ما ضرب می گرفت. اصلا خانه حتی در زمان سکوتش هم انگار ترانه می خواند. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پاییز اما در خانه ما رنگی خاص داشت. پیچک های روی دیوار هزار رنگ می شدند. پیچک ها نصف دیوار حیاط ما را خورده بودند. ساعت ها در حیاط با مهرداد بازی رنگ می کردیم. هر کس رنگ های بیشتری در پیچک ها کشف می کرد، برنده میشد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بهارها برای من بوی کتلت می داد. از بچه گی عاشق کتلت با سیب زمینی بودم و بهار که از راه می رسید، بوی کتلت همه جا را بر می داشت. انگار مردم در خانه، مدرسه و خیابان ها کتلت درست می کردند. حتی لباس های نو هم بوی کتلت می داد. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;می رفتیم کوه نوردی. هیچ کجا جنگل های گیلان را ندارد. سیاهکل، دیلمان، ماسوله. ما هم برای خانه خاک کوهستان را سوغات می آوردیم و همه جا پخشش می کردیم.  &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;#&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من دانشجوی اراک شدم و از آن خانه رفتم اما خانه هنوز منتظر من بود. هروقت ساعت 5 صبح از سفر 8 ساعته به خانه بر میگشتم، باز هم صدای موسیقی بلند می شد و مهرداد هم که هیچ وقت صبح زود بیدار نمی شد، می آمد به استقبالم و بعد در آغوش برادرم تا ظهر می خوابیدم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یادش به خیر. سیگار کشیدن های دزدکی من و مهرداد و بقیه دوست هایمان هم ماجرایی داشت. بابا از سیگار متنفر بود و من و مهرداد همیشه بعد از ناهار یا شام دربه در دنبال جایی بودیم برای سیگار کشیدن و اتاقی که در کنج است، برای کارهای مخفیانه آدم بزرگ ها مناسب بود. می چپیدیم در اتاق من، پنجره رو به درخت ها را باز می کردیم و به قول خودمون &quot;دی دی ادو می کردیم&quot;. بابا همیشه می فهمید اما خیلی اوقات به روی خودش نمی آورد. هرچند که چند بار عصبانیتش را با صدای بلند و یا تیکه های ظریف به سمت ما پرتاب کرد. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;#&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من و مهرداد هر کدام به سمتی رفتیم. من تهران مشغول کار و زندگی شدم و مهرداد هزاران کیلومتر آن سو تر. اما خانه همچنان منتظر ما بود تا دوباره صدای موسیقی را دیوانه وار بلند و چراغ ها را خاموش کنیم و نورها را به رقص در آموریم و بخندیم و دست در دست هم برقصیم. منتظر بود من با چند تا از دوست هایم از اراک یا تهران بیایم. منتظر بود تا شور و شادی مهرداد را در خودش جای دهد و با ما بخندد. منتظر بوی خورشت بادمجان مامان با سیر تازه و زیتون پرورده بود. شاید صدای تار بابا خانه را سرپا نگه داشته بود.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هربار به رشت برمی گشتم خانه را پیرتر از دفعه قبل می دیدم. نم و رطوبت رشت پدرش را درآورده بود. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خانه پیر شد. انگار از انتظار کشیدن خسته شده بود و منتظر مرگ بود. خانه ما چندی پیش مرد و جای آن قرار است چند آپارتمان لوس و ننر ساخته بشن. آپارتمان هایی کوچک با ناز و افاده های الکی.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;م من دلتنگ. دلتنگ خانه خودمان و اتاقم. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ای کاش آوارها روی درخت ها و گل ها و پیچک ها نریزند. جایی که نرگس می آمد. راستی الان هم زمستان است، نمی دانم باز هم نرگس درآمده یا نه؟ ای کاش نیامده باشد تا خانه را اینجوری نبیند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 04 Mar 2009 19:31:20 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=roozmargi&amp;postid=67</comments>
<dc:creator>roozmargi</dc:creator>
<guid>http://roozmargi.blogfa.com/post-67.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://roozmargi.blogfa.com/post-66.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;حماس و اسراییل هر دویشان با همدیگر من را آسفالت کرده اند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;اگر از حمله اسراییل به غزه ۲۰ روز می گذرد من در این ۲۰ روز نزدیک به ۴۰ یا ۴۵ برنامه راجع به این جنگ رفته ام و البته تا جنگ هست همایش و سخنرانی و راهپیمایی و .... هم ادامه دارد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من در این ۲۰ روز تقریبا هرهفته پس از نماز پرشکوه جمعه، با امت همیشه در صحنه حزب الله در راهپیمایی حمایت از مردم غزه همراه می شوم و دربه در به دنبال مقامات و مسوولین نظام جهموری اسلامی که برای حمایت از مردم غزه آمده اند، می گردم تا چند کلمه ای راجع به این جنایت بشری صحبت کنند. هر چند که لقمه چربی نصیبم نمی شود. یعنی خبر مهمی به دست نمی آید.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;در راستای این وظیفه انسانی و خبررسانی از اوضاع و احوال حامیان غزه و حماس، چند روز پیش برای بار چندم به مراسمی در دفتر مطالعات وزارت امور خارجه دعوت شدم. عنوان مراسم جذاب بود.«گردهمایی انجمن دیپلماتیک بانوان ایران و همسران سفرای کشوهای اسلامی در ایران». این مراسم از این منظر برایم جالب بود که در طی این چند ماه حضور در وزارت خارجه، یک زن ایرانی دیپلمات را ندیده بودم و تاسف می خوردم که چرا در حوزه کاریم تا الان برای مصاحبه به سراغ این زنان دیپلمات نرفته ام!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حیاط دفتر مطالعات وزارت امورخارجه،  واقع در خیابان نیاوران از ماشین های جورواجور با پلاک های سیاسی پر شده است و من که از سربالایی نفس گیر کوچه می رسم، با دیدن این ماشین ها حالم جا می آید.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;همسران سفیران جمع شده اند و من غیراز چند زن با چادرهای سیاه، زن ایرانی دیگری نمی بینم. هسران سفرای کشورهایی مانند يمن، مراكش، نيجريه، مالزي، عراق، لبنان، سودان، پاكستان، مصر، موريتاني، بوسني، كنيا، عمان، اندونزي، مالي، بحرین و ... دور هم جمع شده بودند. این زنان که هر کدام 100 دلار بابت خرید بلیط برای حضور در این مراسم پرداخته اند،  لباس ها و رفتارشان بیش از هرچیز جلب توجه می کرد. مثلا قهقه های همسر سفیر پاکستان با کت و شلوار و روسری که مانند بی نظیر بوتو بر سر داشت (که البته آن را هنگام صرف نهار برداشت) ، سقف را پایین می ریخت یا همسر سفیر مصر و لبنان و مالزی هم با حجابی نصفه و نیمه و لباس هایی که گویی همان وقت از بهترین فروشگاه های پاریس خریده اند، از قرار هفته آینده شان برای خرید و صرف شام صحبت می کردند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بی صبرانه منتظر ورود زنان دیپلماتیک کشور بودم که مراسم با سخنرانی دختر سفیر فلسطین آغاز شد. «سلام زواوي» فحش می دهد به اسراییل و وقتی مشکلات جهان عرب را حل کرد، آرام می شود تا بقیه زنان نیز بگویند که دلشان برای کودکان غزه می سوزد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;غیر از 2 یا 3 زن ایرانی با چادرهای مشکی، زن ایرانی دیگری نمی بینم. سخنرانی ها به زبان انگلیسی یا عربی ایراد می شود و خبری از مترجم نیست. با سختی و سواد نیم بند و با همکاری سایر خبرنگاران متوجه آنچه می گویند می شوم. زنان سفرای کشورهای اسلامی با لهجه عربی، انگلیسی صحبت می کنند و برای خبرنگاران آزار دهنده است.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بالاخره نوبت سخنرانی زنان دیپلماتیک ایران می شود.همسر علی رضا شیخ عطار، معاون وزیر امورخارجه تنها زنی از ایران است که صحبت می کند و همسر منوچهر متکی هم به فرستادن نماینده ای برای اعلام حمایت خود را از مردم غزه اکتفا کرده است. همسر شیخ عطار شروع به سخنرانی به زبان انگلیسی می کند و ما خبرنگاران حاضر در مراسم آرزو کردیم ای کاش همان زنان عرب با همان لهجه عربی، انگلیسی صحبت می کردند تا حداقل اگر همه مطالب را متوجه نمی شویم، نصف آن را بفهمیم! همسر معاون وزیر امورخارجه کشورمان بنا به دلایلی که قابل درک نبود، اصرار عجیبی داشت که به زبان انگلیسی سخنرانی کند و در نهایت ما هم که اوضاع را این گونه دیدیم، حدس زدیم ایشان چه مسایلی را می گوید و همان را در محکومیت اسراییل و جنگ و خون کودکان غزه و غیره نوشتیم.البته همه ما دیگر در این چند وقت حرف های راجع به غزه را از بر شده ایم بنابراین کار سختی نبود که تراوشات ذهنی خودمان را به جای صحبت های همسر شیخ عطار بنویسیم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;در پایان این مراسم فیلمی از اوضاع و احوال غزه نمایش داده شد و زنان با گوشه های دستمال هایی که از قبل تهیه کرده بودند، دو قطره اشک خود را پاک کردند و سپس همگی به صرف نهار دعوت شدیم. میز مالامال از انواع و اقسام غذاهای کشورهای مختلف بود. هرکدام از همسران سفرای کشورهای اسلامی، غذاهای کشور خود را آورده بودند و ما هم که تا کنون غذاهای آفریقایی و عربی نخورده بودیم، با در نظر گرفتن شکل و بوی غذاها، چند نوع را انتخاب کرده و البته خوردن نصفه قاشقی از هر کدام غذاها کافی بود که به اشتباهمان پی ببریم و تا دو روز تاوان این اشتباه را با معده درد و حالت تهوع بدهیم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;(تا حالا غذایی به بدطعمی غذاهای آفاریقایی نخورده و نشنیده ام)&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; بهرحال این مراسم به پایان رسید و شاید این برنامه هم در فهرست برنامه های حمایت های دیپلماتیک ایران از غزه گنجانده شده و مدیران وزارت امورخارجه درباره آن گزارش ها بنویسند. لابد این برنامه از نظر انان می تواند تاثیرات بسیار مهمی در جنگ غزه داشته باشد. اما سنوال این است که چگونه می توان برای آتش بس در غزه گام برداشت. &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 13 Jan 2009 16:29:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=roozmargi&amp;postid=66</comments>
<dc:creator>roozmargi</dc:creator>
<guid>http://roozmargi.blogfa.com/post-66.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://roozmargi.blogfa.com/post-63.aspx</link>
<description>زندگی...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;کار...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و دیگر هیچ...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 11 Dec 2008 12:46:17 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=roozmargi&amp;postid=63</comments>
<dc:creator>roozmargi</dc:creator>
<guid>http://roozmargi.blogfa.com/post-63.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
